مردی به زیارت می رفت.جوانمرد به او رسید و پرسید کجا می روی ؟
مرد گفت : به زیارت می روم ، به دیاری.
جوانمرد گفت : چه می خواهی و چه طلب می کنی از زیارت؟
مرد گفت : خدا را طلب می کنم .
جوانمرد گفت : خـــدای دیار خود را چه کرده ای که به دیار دیگر در طلبش
می روی ؟
پیامبر ، ما را گفت : علم را به چین اگر باشد ، جستجو کنید اما نگفت برای
جستجوی خدا نیز باید به جائی رفت .
جوانمرد می رفت و با خود می گفت : مردم ، خدا را در مسجد می جویند ،
ما هر جا که هستیم مسجد است . مردم ، مبــارکی را در رمضــان می یابند
و ما ماههایمـان همه رمضــان است ، مردم ، عیــدشان آدینه است و ما هر
روزمان عید و آدینه است .
*****
"شراره ای بر جــامه ی مرد نانوا افتاده بود.بی تاب شده بود و تقلا می کرد تا
خاموشش کند.
جوانمردی از آن حـــــوالی می گذشت ، نانــــوا و تقلایش را دید. آهی کشید و
ایستاد و به درد گفت: افسوس ! سالهاست که آتش خودخواهی و آتش حسد
و آتش ریا در دلمان افتاده است و هیچ تقلا نمی کنیم که خاموشش کنیم.
این شراره ، جامه مان را خواهد سوخت .
آن آتش اما جانمان را می سوزاند ؛ جانمان و ایمانمان را . "*
برگرفته از کتاب" جوانمرد نام دیگر تو" عرفان نظرآهاری
سلاااااااام....
بالاخره یه دستی به سر این وبلاگ بیچاره بکشینا!!!
وبلااااااگ از این به روزتر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

